ی خوابی دیدم.بابا تاکسی زرد گرفته بود روش کار می کرد. راستش شاید بخاطر این تو این وضع دیدمش که همه مرد های ۴۰الی ۵۰ ساله یخط هفت تیر آرژانتین یه شباهتی به بابا دارن، دستشون، ناخنشون، تم حرف زدنشون یا
آدمی هزاران هزار بار عاشق میشه، من ولی یک عشق رو عشق می دونم. من یک بار توی پنجم دبستان عاشق شدم و هنوز هم عاشق هستم.تو روزهای سیاه دبستان برای من خجالتی ، من عاشق شدم، دقیقا عین فیلم ها عاشق کسی که ا
خاک بر سرم ! یه روز این وبلاگو ۸،۹ سال پیش وا کردم خاطرات مدرسمو بنویسم. الان ولی باید بنویسم ک تعطیلات یه آب خوش از گلوم پایین نرفت و هنوزم نرفته چون پریودم عقب افتاده و ترس از حاملگی یا کیست یا هر د
توی دنیای موازی مامانم معلمه، من لیسانس آی تیمو گرفتم و سرکار می رم تو یه شرکت سخت افزار و شبکه.درکنارش کلاس های سفال گری شرکت می کنم.نسترن خواهرمه و شبا مجبورش می کنم برام ماسک صورت بزنه و پشتمو بخار
ناخن کارم به من گیر داده بود چند وقت که با دوست پسرش و محمد بریم بیرونمحمد کلا یه آدم خود بگیری هست که حال نمی کنه زیاد با کسی معاشرت بکنه و واضحا باید بگم خیلی خودشو می گیره، در این حد که مثلاپریروزا